شمس الدين حافظ

88

سفينه حافظ ( فارسى )

در خرابات مغان ما نيز همدستان شويم * كاين‌چنين رفتست از روز ازل تقدير ما ما مريدان رو بسوى كعبه چون آريم چون * رو بسوى خانه خمّار دارد پير ما عقل اگر داند كه دل در بند زلفش چون خوشست * عاقلان ديوانه گردند از پى زنجير ما روى خوبت آيتى از لطف بر ما كشف كرد * زان سبب جز لطف و خوبى نيست در تفسير ما با دل سنگينت آيا هيچ درگيرد شبى * آه آتشبار و سوز ناله شبگير ما مرغ دل را صيد جمعيّت به دام افتاده بود * زلف بگشادى و باز از دست شد نخجير « 1 » ما باد بر زلف تو آمد شد جهان بر من سياه * نيست از سوداى زلفت بيش ازين « 2 » توفير ما تير آه ما ز گردون بگذرد جانا خموش « 3 » * رحم كن بر جان خود پرهيز كن از تير ما بر در ميخانه خواهم گشت چون حافظ مقيم * چون خراباتى شد آن يار طريقت پير ما

--> ( 1 ) نخجير يعنى صيد و شكار ( 2 ) توفير به معناى سود و استفاده بردن و اگر « توقير » هم باشد به معناى بزرگ داشت است . ( 3 ) در بعض نسخ بجاى ( جانا خموش ) « حافظ خموش » آمده و اين بيت مقطع است . [ 1 ] پاورقى غزل 15 - اشاره است به داستان شيخ صنعان كه چنين مىباشد : شيخ صنعان يگانه پير عهد خود و با چهارصد مريد خويش مدت 50 سال معتكف بود ، شبى در خواب مىبيند كه بتى را سجده مىكند ، پس از مدتى مسافرتى براى او پيش آمد كه با چهارصد مريد خود عازم گرديد ، در ضمن راه در منظرى دختر ترسائى ديد ، شيخ يكدل نه هزار دل عاشق دختر شد و از آن پس پيوسته بىتابى مىكرد ، پند مريدان در او مؤثر نشد چند روزى بدين منوال گذشت و دخترك از حال شيخ مطلع گرديد ، بوى پيغام داد كه : اگر در عشق ثابتى بايد دست از اسلام بشوئى و قرآن‌سوزى ، بت سجده كنى و خمر نوشى ، شيخ خمر نوشيدن را قبول و از سه كار ديگر ابا كرد ، دختر قبول نمود و او را بدير مغان بردند و جامى شراب بخوردش دادند و چون سر شيخ از باده ناب گرم شد قرآن بسوزانيد و زنار بر ميان بست و بت را سجده نمود و آنگاه طلب وصل دختر كرد ، دختر بخنديد و طلب كابين سنگين نمود ، پير را پشيزى در بساط نبود دخترك را دل به حال او سوخت و گفت در مقابل كابين من يك سال خوك‌بانى كن . شيخ يك سال تمام خوك‌بانى كرد و آنگاه يكى از مريدان شيخ آمد كه تكليف چيست يا بايستى شما از اين راه برگرديد و يا ما همه ترسا شويم ، شيخ گفت بازگرديد و مرا به حال خود گذاريد مريدان با چشم گريان بسوى كعبه بازگشتند اما يكى از مريدان صاف‌وصادق شيخ كه در موقع عزيمت او به سفر حاضر نبود چون داستان او را شنيد بگريست و به چهار صد مريد گفت اگر شما مريد حقيقى بوديد بايستى بمتابعت از شيخ زنار بر ميان مىبستيد و فكر بدنامى نمىكرديد . بالاخره با هدايت اين مريد همه بسوى روم بازگشتند و چهل روز بزارى پرداختند در شب چهلم به مريد صادق الهام شد كه لطف خداوندگار شامل حال پير صنعان شده است لذا جملگى گريان بسوى شيخ روان شدند چون بشيخ رسيدند شيخ غسل نمود و خرقه بپوشيد و با مريدان بسوى كعبه روان شد ، دختر ترسا در خواب بود چون از خواب برخاست نور معرفت در دلش تابيدن گرفت و از پى شيخ روان گشت - شيخ و مريدان او را پذيرفتند و دخترك اسلام آورد ولى در آن دم روحش بجانب حق پرواز كرد . شيخ صنعان را سمعان هم گويند .